تبليغاتX
هفت قلم

ای دوست وقتً خفتن و خاموشی ات نبود
وز این دیار دورً فراموشی ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاکً تیره روزً هماغوشی ات نبود
میخانه ها ز نعره تو مست می‌شدند
رندی حریفً مستی و می‌نوشی ات نبود
دودً چراغ موشی دزدان ترا چنین
مدهوش کرد و موسمً خاموشی ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکرً داروی بیهوشی ات نبود
در پرده ماند نغمه آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاوشی ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشی ات نبود
ای سوگوار صبح نشابورً سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی ات نبود
نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388  توسط مجید علی زاده  | 


تنها به سوی تو
با خویشتن و سفر
شادمانه باز می‌گردم،
با کوهها، طوفان و شن
که معبود من بودند
باز می‌گردم
با خویشتن، سفر و آنچه معبود من بودند،
تنها به سوی تو ...
**********

از دورها!

از دورها
دورها می‌آیی
و فقط
یک چیز
یک چیز کوچک
در زندگی من جابه جا می‌شود
این که دیگر بدون تو
در هیچ کجا نیستم!
**********

اگر فرصت بود

اگر فرصت بود
کیمیای تو
مرا طلا می‌کرد
اما فرصت نبود ...
تو رفتی
من طلا نشدم،
و کسی راز کیمیای تو را نفهمید ...
**********

نمی‌دانم

در درون من چه می‌گذرد؟
نمی‌دانم!
من طلسم شده ام
و راز شکست این طلسم را نمی‌دانم ...
**********
 
تو برتری داشتی
تو را هرگز شگفت زده ندیدیم
تو برتری داشتی بر همه چیز
تو ابدی بودی
و می‌دانستیم
که تو همه چیز را می‌دانی
و ما
در جستجوی تمام راهها و دامها بودیم
تا تو را از راه به در کنیم ...
**********
 
آیا آدمی‌ از عشق می‌میرد؟
آیا راست است
که آدمی ‌از عشق می‌میرد؟
شاید ...
پاسخ‌ها را بعدها فهمیدم
بعدها ... وقتی که عاشقت شدم ...
بدون تو
بدون تو
باد آواره است
و شب
صحنۀ خالی نمایشی
بدون بازیگر ...  
نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388  توسط مجید علی زاده  | 


آبادان"پایتخت پنجره ها " شد
اهواز-خبرگزاری ایسکانیوز:نخستین جشنواره هنر مقاومت با عنوان پایتخت پنجره ها با داوری آثار رسیده در رشته های داستان،عکس، شعر و نمایشنامه خوانی به دبیر خانه دائمی این جشنواره در حوزه هنری آبادان آغاز به کارکرد.
به گزارش روز پنج شنبه گروه فرهنگی و هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز"،وبه نقل از روابط عمومی حوزه هنری آبادان دربخش عکس 800قطعه از هنرمندان عکاس استان به دبیرخانه جشنواره ارسال شده ،در بخش داستان بیش از 100اثر داستانی کوتاه و مینی مال و داستان های پیامکی به دبیرخانه جشنواره رسیده ،و در بخش شعر بیش از 250قطعه از شاعران استان و سایر نقاط کشور در جشنواره شرکت کرده اند.همچنین نمایشنامه نویسان استان خوزستان نیز با ارسال 40متن نمایشی در بخش نمایشنامه خوانی حضور یافتند.
نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388  توسط مجید علی زاده  | 


با چشمهای بسته راه می رفتم  

با چشمهای بسته راه می رفتم

                              و درها ...

درهای لذت و آرامش و سکوت

                             بسته بود

وهیچ روزنه ای نورهای سبز را

به عمقهای تیره من

به چشمهای بسته من

                 راه نمی داد

با چشمهای بسته راه می رفتم

با دستهای باز و خالی

و هیچ پرنده ای

                  در لابلای جنگل لرزان زندگیم

                  اشیانه نمی ساخت

وهیچ نوزادی 

             در خشکسالی جسمم

             طلوع نمی کرد

با چشمهای بسته راه می رفتم

در قحط سالی آب

در قحط سالی رویا

در قحط سالی لمس

                  ولذت

و ثانیه ها

          از روی پلکهای تهی از طراوتم

                             دور می شدند

و خاک و اشک

برایم

هزار بار بی تفاوت بود

و زندگیم

از باز کردن یک بند کفش

                        ساده تر...

با چشمهای بسته راه می رفتم

                      وروزهای زندگیم

در خنده های مسخره تلخ

در کارهای بی هدف و حرفهای پوچ

در چیزهای لجوج

در شهوتی عقیم

                 غوطه می خوردند

                 و باز می گشتند

بی اشتها و سرد مزاج

             و ابله 

ومن در آبهای گنگ دلم

                غلط می زدم

و باز با چشمهای بسته راه می رفتم ...

نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388  توسط مجید علی زاده  | 


نوشتن و جوانمرگ شدن، طبیعت خانواده برونته بود. اما عجیب و غریب بودن، ژنی بود که شاید در امیلی به کمال رسید. هر سه دختر خانواده برونته مردنی و رنگ پریده بودند. آنها اجازه نداشتند....
 
عجایب سه گانه   
باز هم ترجمه جدیدی از رمان 3 خواهر (برونته‌ها) روانه بازار کتاب شد؛ نویسندگانی که به خاطر زندگی عجیب و غریب شان اسم‌شان همیشه سر زبان‌ها بوده.
نمی‌شود به سادگی از کنار زندگی خواهران برونته گذشت؛ زندگی با یک پدر همیشه عصبانی که کاری جز زجر دادن دختران بدبختش نداشت. خواهران برونته در خانه‌ای پر از التهاب و ترس از ابراز وجود بزرگ شده اند؛ داستان نوشتند و دست آخر جوان مرگ شدند. خواندن آثار برونته‌ها برای آنهایی که می‌خواهند داستان کلاسیک بخوانند، شروع خوبی است و حتی می‌تواند یک کلاس داستان‌نویسی درست و درمان هم باشد؛ داستان‌هایی که هر از گاهی ناشران به سرشان می‌زند تا با ترجمه و سر و شکل تازه روانه بازار کتاب کنند. ما هم به همین بهانه سراغ این 3 خواهر رفتیم تا به صورت جداگانه، زیر و روی جهان داستان‌گویی آنها را برایتان بگوییم.
 
برونته‌ها با آن لباس‌ها و چهره‌های گرفته و غمگین‌شان در عکس، نمونه بارزی از آدم‌های انگلستانی عصر ویکتوریایی هستند؛ انگلستانی که بعد از انقلاب صنعتی از یک طرف پیشرفت‌های علمی‌اش سرعت سر سام‌آوری گرفته بود و بورژوازی، شهرها، کارخانه‌ها و دموکراسی توسعه پیدا می‌کردند و از طرف دیگر بیکاری و بحران‌های اقتصادی و زندگی بسیار سخت کارگری، مردم را روز به روز بیشتر در غارهای تنهایی‌شان فرو می‌برد. به خاطر همین اوضاع بود که رمان نوشتند و از این روزگار دوگانه‌شان داستان‌های خواندنی ساختند. برونته‌ها در همین روزها به دنیا آمدند و 3 زن نویسنده معروف شدند. «شارلوت»، «امیلی» و «آن» 3 دختر از خانواده 8 نفره یک کشیش فقیر بودند که به ترتیب و با فاصله‌های 2 سال به دنیا آمده بودند. مادر، بعد از به دنیا آوردن «آن» کشیش بیچاره را با یک پسر و 5 دختر تنها گذاشت و مرد. از همان روز بود که پدرشان دیگر آن آدم سابق نشد؛ تا توانست به بچه‌ها سخت گیری کرد و زور گفت و بچه‌ها را مسؤول اداره خانه کرد و شارلوت و امیلی را با ماری و الیزابت به مدرسه شبانه روزی _ که مخصوص دختران روحانیون بود _ فرستاد. 2 دختر بزرگ‌تر  از کمبود غذا و کثیفی، سل گرفتند و مردند. امیلی و شارلوت از فرصت استفاده کردند و به خانه برگشتند؛ هر چند اوضاع خانه با شبانه روزی فرق زیادی نداشت و دوباره سایه آن پدر خشن و فقر و کمبود محبت مادر، بر سرشان سنگینی می‌کرد. اما دوای همه دردهای‌شان تخیل بود؛ روزها در دشت و علفزارها دور هم می‌نشستند و در دنیای رویاها گم می‌شدند. همین بازی و داستان‌هایشان بعدها ایده اولیه بیشتر داستان‌هایشان شد. به جز چند سالی که پدر آموزششان داد آموزش دیگری ندیدند اما 3 خواهر از حداقل‌هایی که زندگی در اختیارشان گذاشت حداکثر استفاده را کردند؛ از همان تخیلاتشان قصه‌هایی معروف به «افسانه‌های انگریا» را نوشتند. وقتی اوضاع مالی و رفتارهای پدر حسابی عرصه را بر امیلی و شارلوت تنگ کرد، تصمیم گرفتند کار کنند و برای خودشان زندگی مستقلی بسازند. به بروکسل رفتند تا زبان فرانسه را خوب یاد بگیرند و بشوند معلم فرانسه اما زد و خاله‌شان مرد و آنها به دهکده‌شان برگشتند. فقط شارلوت مدتی در یک شبانه روزی کار کرد و از همان تجربه کوتاه، رمان «استاد» را نوشت؛ رمانی که 2 سال بعد از مرگش منتشر شد. 3 خواهر تصمیم گرفتند یک مدرسه تأسیس کنند اما بعد از کلی دردسر بی‌خیالش شدند و به شاعری روی آوردند ولی از دیوان شعرشان که با اسم مستعار چاپ کردند استقبال نشد. شروع به نوشتند کردند و در سال‌های کم باقیمانده از عمرشان رمان‌های جداگانه ای نوشتند. شارلوت همان داستان «استاد» را نوشت که شکست خورد. «بلندی‌های بادگیر» امیلی را هم اول تحویل نگرفتند اما کمی‌ که گذشت، دوزاری‌شان افتاد که به چه شاهکاری رو به رو هستند و بعدها در فهرست بهترین رمان‌های انگلیسی قرار گرفت. رمان بعدی شارلوت «جین ایر» بود (که آن هم بعد از مرگش منتشر شد) که بعد از شکست کتاب اول، موفقیت چشمگیری برای شارولت به ارمغان آورد. شهرت کتاب خواهر بزرگ‌تر، کتاب «اگنس گری» «آن» را تحت الشعاع قرار داد. «آن» یک رمان دیگر منتشر کرد و 2 سال بعد در 29 سالگی از دنیا رفت. یک سال قبل از او امیلی 30 ساله از دنیا رفته بود و با مرگ تنها برادرشان، شارلوت، تنها شد. او بعد از این سال‌ها تا پایان عمر، رمان نوشت و کار کرد تا کم کاری‌های 2 خواهرش را جبران کند. «شرلی» و «ویولت» هر کدام 3 جلد نوشته بودند. شارلوت سال 1854 بالأخره تن به ازدواج داد و همسر معاون پدرش شد اما درست یک سال بعد از ازدواجش سل گرفت و از دنیا رفت تا تراژدی زنجیره ناکامی‌های برونته‌ها تکمیل شود.

خواهران غریب

اگر این 3 خواهر قلم به دست نمی‌شدند، حالا بعد از گذشت 2 قرن کسی از خانواده برونته‌ها نام و نشانی نداشت. رمان‌های خواهران برونته در دنیای ادبیات به شدت تأثیرگذار بوده اند؛ اما حالا اسم آنها نه فقط به خاطر تأثیرگذاری در دنیای ادبیات سر زبان‌هاست که به خاطر رنج‌های فراوانی که در زندگی شخصی شان کشیده‌اند نیز همیشه مورد توجه بوده اند.
برونته ای که هیچ نبود / آن برونته
 کوچک ترین برونته: «آن» بود که بالأخره سر مادرشان را خورد تا خانواده برونته‌ها در حد 6 فرزند کنترل شود (2 خواهربزرگ _ ماریا و الیزابت _ در 12 و 10 سالگی از سل مردند). ته تغاری بودن معمولا ً خیلی حال می‌دهد اما نه وقتی که سایه 2 خواهر نویسنده و شاعر و یک برادر نقاش روی سرت سنگینی کند و مدام زور بزنی تا به آنها برسی. حتی تصاویری که از «آن» مانده را شارلوت یا بران ول از او کشیده اند. می‌گویند آن برونته کوچک‌ترین برونته‌هاست و آثارش هم کوچک‌ترین آثار برونته‌هاست.

متفاوت ترین برونته:
«آن» تعدادی شعر نوشته و 2 رمان؛ «اگنس گری» و «مستأجر عمارت و ایلدفل» (که هر دو به فارسی ترجمه شده اند). قهرمان کتاب‌های او هم مثل کتاب‌های امیلی و شارلوت، دخترهای جوان عجیب و غریب _ مثل خود برونته‌ها _ هستند اما سبک نوشته‌های «آن» با بقیه فرق دارد و طنزپردازی‌هایش بیشتر آدم را به یاد جین آستین می‌اندازد. کتاب دوم «آن» ظرف 6 هفته نایاب شد اما پس از مرگش، شارلوت اجازه چاپ مجدد کتاب‌های این «عصیانگر علیه برونتیسم» را نمی‌داد چون فکر می‌کرد که خوب نیستند و با سبک خانواده جور در نمی‌آیند.

مظلوم ترین برونته:
خواهران برونته همگی مظلومند و سمبل ظلم مردان در حق زنان؛ از پدرشان که محدود نگهشان می‌داشت و توی سرشان می‌زد بگیرید تا برادر معتادشان که آن همه تر و خشکش کردند ولی آخر سر بیماری سل‌اش را به امیلی و «آن» منتقل کرد تا جوانمرگ شوند. اما «آن» از همه مظلوم‌تر بود؛ از بقیه کمتر عمر کرد (29 سال در برابر 31،30 و 39 سال امیلی، بران ول و شارلوت)؛ کمتر از بقیه اجازه خروج از خانه و دیدن چند تا آدمیزاد واقعی را پیدا کرد؛ «اگنس گری» او تقریبا ً همزمان با «جین ایر» شارلوت چاپ شد و به همین خاطر فروشش خیلی لطمه خورد؛ منتقدان و نویسندگان تاریخ ادبیات هم آخرین لگد را به او زدند و گفتند: «شارلوت عضو پر کار خانواده بود و امیلی، نابغه فامیل اما «آن» هیچ نبود.»

از رنجی که می‌برده/ شارلوت برنته
 لابد جک معروف را شنیده اید که به یک بچه پولدار گفته بودند داستانی در مورد یک خانواده فقیر بنویسید و او نوشته بود: آنها خانواده خیلی فقیری بودند؛ خودشان فقیر بودند، همسایه‌هایشان فقیر بودند، نوکرهایشان فقیر بودند، کلفت‌هایشان فقیر بودند، کالسکه‌چی‌شان فقیر بود، وکیلشان فقیر بود و ... . برونته‌ها بر خلاف آن جوان پولدار جوک بالا، بلد بودند فقر و بدبختی و فلاکت را توصیف کنند؛ آنها خودشان فقیر، بدبخت و فلک زده بودند. شارلوت که بزرگ‌ترین آنها بود، زودتر از بقیه به دنیا آمد و دیرتر از بقیه هم مرد که دیگر جای خود دارد. در 4 سالگی شارولت، مادرشان مرد، در 9 سالگی‌اش 2 خواهر غیر معروفش مردند، در 12 سالگی خاله‌اش مرد و همین طور تا آخر عمر 39 ساله، شارلوت مرگ یکی یکی عزیزانش را دید. مدرسه رفتنش جز کتک خوردن، خاطره ای نساخت و مدرسه‌ای هم که خودش تأسیس کرد، سر یک سال ورشکست شد. دلدادگی‌اش به یک تراژدی وحشتناک تبدیل شد و اولین رمانش، «استاد» را ناشر برایش پس فرستاد. حتی شاهکارش «جین ایر» را مجبور شد در چاپ اول با اسم مستعار «کورربل» چاپ کند. معلوم است که همچین آدمی‌وقتی  که می‌خواهد از بدبختی و رنج‌های یک دختر جوان بنویسد، چیزی خواهد نوشت که هنوز که هنوز است از متون جنبش‌های زنانه به حساب می‌آید. «جین ایر» داستانی است که همه منتقدان معتقدند قابل تطبیق با زندگی خود شارلوت است. نوانخانه ای که جین ایر در آن بزرگ می‌شود، همان مدرسه کودکی شارلوت است و شغل جین یعنی معلمی، همان شغل شارلوت است. دل بستن جین به اربابش _ آقای روچستر _ که بعدا ً می‌فهمیم همسرش را زندانی کرده، همان ماجرایی است که سر خود شارلوت درآمد و ازدواج روچستر و جین در آخر عمر، وقتی که روچستر سوخته و چهره اش را در آتش‌سوزی از دست داده، تأکیدی بر همه رنج‌هایی است که شارلوت و خواهرانش کشیده بودند. شارولت برونته یک زن فقیر بود که همه خواهرهایش فقیر بودند؛ همسایه، نوکر، کلفت، کالسکه چی، وکیل و چیزهای دیگر هم نداشت که اگر داشت، آنها هم فقیر بودند.    

با عشق و نکبت / امیلی برونته
 امیلی برونته یکی از خواهران رنگ پریده و اسرار آمیز برونته است که فقط 30 سال عمر کرد و فقط یک رمان نوشت. نوشتن و جوانمرگ شدن، طبیعت خانواده برونته بود اما عجیب و غریب بودن، ژنی بود که شاید در امیلی به کمال رسید. هر سه دختر خانواده برونته مردنی و رنگ پریده بودند. آنها اجازه نداشتند گوشت بخورند؛ اجازه نداشتند با بچه‌های ده نشست و برخاست کنند؛ اجازه نداشتند بلند بخندند یا سر و صدا کنند؛ چون آقای برونته می‌خواست بچه‌هایی پرطاقت و بی‌اعتنا به لذات دنیوی بار بیاورد؛ بچه‌هایی که تنها تفریح‌شان چرخیدن دور و بر قبرستان‌های اطراف خانه و کتاب خواندن باشد. تعلیمات آقای برونته وقتی با خلق و خوی امیلی ترکیب شد موجودی با عقده‌ها و تناقض‌های روانی و فراوان تحویل جامعه داد؛ موجودی که شاید در آن واحد یک نویسنده، یک کدبانو، یک مرد و یک بیمار روانی بود. امیلی احساساتی، سرکش و پرشور بود و از آن طرف به شکل جنون آمیزی خوددار، مغرور، کم رو، کمی ‌مردانه و تنها بود. تنها دوستش یک سگ بولداگ نیمه وحشی بود که او را هم یک بار (فقط چون رفته بود روی تخت خواب سفید و تمیز اتاق لم داده بود) تا حد مرگ کتک زد. با مشت بارها و بارها به چشم‌هایش کوبید و بعد خودش روی زخم‌ها ضماد گذاشت. بلندی‌های بادگیر تنها چیزی است که امیلی برونته نوشته است و در زمان انتشارش مردم از آن استقبالی نکردند. بلندی‌های بادگیر تند بود؛ مثل طبع نویسنده‌اش تند بود؛ پر از عذاب بود؛ پر از وجد بود؛ پر از وسوسه بود؛ پر از تصمیم بود. اگر رمانتیزم همان فرار از واقعیت باشد، بلندی‌های بادگیر یک داستان رمانتیک واقعی است اما این به آن معنا نیست که قلابی و دست دوم است. بلندی‌های بادگیر داستان آدم‌هایی است که امیلی هیچ وقت ندید و توصیف عشق‌ها و نفرت‌هایی است که امیلی هیچ وقت تجربه نکرد، اما این به آن معنا نبود که آنها وجود نداشتند؛ آنها همیشه با او بودند، همیشه آنجا بودند؛ توی تاریکی می‌لولیدند و چنگ می‌انداختند و امیلی همان طور که آن سگ را سر جایش می‌نشاند به آنها هم دهنه می‌زد؛ پس‌شان می‌زد.      
  
نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388  توسط مجید علی زاده  | 


برای شناختن یک داستان نویس هیاهو ها و بیوگرافی نویسی های گاه و بی گاه را دنبال کردن کفایت نمی کند٬نگاه داستانی یک داستان پرداز به کمال تمام اثر و صاحبش را معرفی میکند.

اسماعیل فصیح از آن دست داستان نویسان دنیای پرهیاهوی روشنفکری (از جنس توده ای اش) نبود٬آرام و فصیح می نوشت ومحتوای رمانهایش انسان محوری بود.. از همان رمان آغازینش "شراب خام" تا واپسین اثرش "تلخکام" ما را با دنیای خانواده آریان آشنا کرد و با جلال به اوج رسید...

برای من ۲ اثر ایشان همیشه قابل تامل و احترام بوده :

 اول ـ نمادهای دشت مشوش (بخاطر نگاهی که به فضای آبادان پس از جنگ دارد بعنوان یکی از آثار در خور تحسین ادبیات موسوم به پایداری)

دوم ـ ثریا در اغماء (بخاطر بیان شورانگیز و شیوای دوره ای از تاریخ معاصر ـ سالهای ۵۹ و ۶۰ ـ که اغمای ثریا را به واقع نمادی از در کما رفتن جامعه آنروز و دست و پا زدن جهت برون رفت از آن را نشان میدهد)

روز پنجشنبه ۲۵تیرماه ۸۸ اسماعیل فصیح ۷۵ساله در تهران آرام گرفت......روحش شاد...

 

 

arvandiha

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط مهرداد زمانی  | 


۳روز مانده بود به نوروز۱۳۰۱ روز دوم از خمسه مسترقه در آبادی خرمشاه در حومه یزد و در محله ای زرتشتی نشین کودکی پا به عرصه خاک گذاشت که مقدر بود خالق رویاهای کودکی نسلهای پس از خودش باشد.

استاد مهدی آذر یزدی در تنگدستی خانواده هیچگاه همچون دیگر کودکان به مدرسه نرفت و لذت دنیای کودکی را درنیافت مختصر خواندن و نوشتن را در خانواده ای آموخت که اهل دین و از معتمدان محلی بودند :

" ما ندار بودیم‌٬پدرم جز کار رعیتی و باغبانی درآمد دیگری نداشت٬کم سواد بود و متعصب٬او مدرسه دولتی و کار دولتی و کت و شلوار پوشیدن را حرام میدانست . من اصلا متوجه نبودم که ما مردم فقیری هستیم٬از همان زندگی که به آن عادت کرده بودیم٬راضی بودم .اولین بار حسرت را وقتی تجربه کردم که دیدم پسرخاله پدر ـ در عین بی سوادی ـ چندتا کتاب دارد که من هم میخواستم و نداشتم٬به نظرم ظلمی از این بزرگتر نمی آمد"

در اوان جوانی ـ برای تحصیل درآمد ـ  گذر مهدی به شهر می افتد....

"از کار بنایی به کارگاه جوراب بافی کشیده شدم.صاحب کارگاه یک کتابفروشی تاسیس کرد و مرا به آنجا برد.دیگر گمان میکردم به بهشت رسیده ام.تولد دوباره و کتاب خواندن من شروع شد"

سالها ممارست آذریزدی با کتاب از او فردی کتابشناس ساخته بود٬اما محیط یزد و دلبستگی به کتابفروشی نیز روح ناآرام و حقیقت جوی آذریزدی را اقناع نکرد...

"اما یک وقت دیدم مثل این است که به محیط بزرگتری احتیاج دارم و از یزد دل برکن شدم و به تهران آمدم.... "

کار در کتاب فروشی های امیرکبیر٬ابن سینا٬بنگاه ترجمه٬نشرکتاب و بعدها ویراستار چاپ انتشارات امیرکبیر و....

شمار آثار استاد مهدی آذریزدی ـ به نظم و نثرـ به بیش از ۳۰ مجلد میرسد که از میان آن میتوان به دوره ۸ جلدی قصه های خوب برای بچه های خوب٬دوره ۱۰جلدی قصه های تازه از کتاب کهن ٬مثنوی بچه خوب٬شعر قند و عسل٬خاله گوهر ٬ گربه تنبل٬گربه ناقلا و..... که بارها تجدید چاپ شده اند.

۲۹بهمن ۱۳۸۵ بهمراه مانا مداح استاد را دیدم٬در مراسم بزرگداشتش در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی٬آن شب هوشنگ مرادی کرمانی (که سایه اش کم مباد) سخن ها گفت از بزرگی مرد بزرگ ادبیات کودک و جعفری(مدیر سابق انتشارات امیرکبیر ـ ناشر اولین کتابهای استاد) حرفهایی از سر تنگ نظری زد که کوچکی خودش را پنهان کند.

استاد صبورانه سخن شنید و پس از آن کوتاه سخن گفت که :

" من بچگی نداشتم...من با قصه های کتابهایم کودکی کرده ام "

بغض کرد و از پشت تریبون پایین آمد...

دیشب خبری که مدتها انتظارش میرفت بالاخره رسید...استاد این چند وقت با ریه ای عفونی در بیمارستان در زیر چتر تنفسی زنده بود...اکنون آرام گرفته...روحش شاد...

نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388  توسط مهرداد زمانی  | 


باور سبز ما، ريشه در ريشه دارد.
ريشه در خاکِ خونرنگِ انديشه دارد.
ريشه در باورِ رويش از سنگ و آهن،
تا ملامت، تحمّل، توکّل؛
رسيدن به بامِ صبوری.
شکل ديگر شدن؛
قدرِ قدِ هدف قد کشيدن.
بی درنگِ صنوبر؛
تا غرورِ تبر را نديدن.
تا نترسيدن از ابرِ موسم - سوارِ توهم، سرابِ تلاطم -
تا گذر از من و تو:
- پريدن از آتش، عبور از دل هفت دريا، شب و وحشتِ غار و، گفتن! -
رسيدن به ما.
تا ورایِ تعلق؛
تا حدودِ نبايد: نهيبِ نجابت!
تا نفس در نفس درکشيدن،
تا خدا،
تا رهايی...
- باور سبز ما روزِ موعود -
ريشه در بيشه،
بی تيشه دارد.

نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388  توسط مهرداد زمانی  | 


ترجیح می دهم

           که بخواهمت

حتی اگر به قیمت خوابهای آبی ام باشد

و ترجیح می دهم

          به خاطر لمس کردنت

          تمام شوم

و در شلوغی خیس بزرگراهها

          برهنه بمیرم

به شرط آنکه

طعم وعطر تو بر لبم باشد

 وزندگیم

         با رنگ خیس لبانت

                         عمیق شود ...

ترجیح می دهم از پرده های لال سفید دور شوم

و فرار کنم از مبلهای چاق نفهم

 وترک کنم طعمهای حقیر آشپز خانه های فیلسوف را

 و به راههای بد کشیده شوم

 و خودم را به دستهای دود

                       بفروشم

و خونی شوم

 و بی سر وپا

 و شدید ....

به شرط آنکه     

             تو باشی و نرمش بدنت

             با لحظه های تنم همنوا باشد

و روحت را هرلحظه در تمام خطوط عاطفه ام

                                            شروع کنم !

و سرنوشت دلم

                    در دست خوابهای تو باشد ....

خانه ای در ابرها

 

نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388  توسط مجید علی زاده  | 


ای‌ خداوند!

به‌ علمای‌ ما مسوولیت

و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به دینداران ما دین

و به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌ و به‌ روشنفکران‌ ما ایمان‌

و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌ و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب

و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌

و به‌ پیران‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت

‌و به‌ اساتید ما عقیده‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده

‌ و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌ و به‌ بیداران‌ ما اراده

و به نشستگان ما قیام‌ و به‌ خاموشان‌ ما فریاد

و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به مبلغان ما حقیقت

و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌

و به مردم ما خود آگاهی

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداکاری‌ و شایستگی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخشا.


خدایا: به مذهبی ها بفهمان که:

آدم از خاک است.

بگو که:

یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی،

در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.

و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

«معلم شهید دکتر علی شریعتی»

نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388  توسط مهرداد زمانی  |