تبليغاتX
هفت قلم

یکم ـــ فتانه و ماه گل و مقصوده، محسن و یارعلی و علی، شش جوان ساکن روستا، با یکی دو سال اختلاف سن و سال، البته خواهر و برادر،پسر عمو٬ دختر عمو٬ همه٬ فامیل یک روستا و یکی شیرینی خورده آن دیگری٬ درس خوانده تا آخر دبیرستان٬ دست به کار درآوردن چهار ورق کاغذ ماهانه شده اند: خبر روستا. کجا هستند٬ بماند٬ روستایی چهارصد کیلومتر دورتر از آبادان.من از کجا شناختمشان هم بماند. آن ها با چه انگیزه و چگونه٬ شیفته نوشتن خبر شده اند٬ ماجرای عجیبی ندارد٬ دو نفرشان پارسال٬ مراسم روز خبرنگار در مرکز استان خود با دکتر یونس شکرخواه آشنا شده اند. کاری که این شش جوان با دست و جیب خالی کرده اند٬ من روابط عمومی در این چند سال عرضه انجامش را نداشتم. گفتم٬ بگذارید برایتان بنویسم٬ خندیدند٬ اجازه نیست. تو خیلی وقت است می نویسی و ما تازه شروع کرده ایم. گفتم٬ لااقل بگذارید خبرهایتان را تنظیم کنم. اجازه دادند. باور نمی کنید از خوشحالی چه حالی شدم. قول گرفتند تا وقتی شماره خبر روستا به شش نرسیده٬ آن ها را لو ندهم. قرار شد وبلاگ هم بزنند.خبری بهتر از این می خواهید(؟)

دوم ـــ روز خبرنگار٬ پنجشنبه ای که گذشت٬ مثل باقالی بودم٬ یا شاید هویج یا خیار سر جالیز...از آن همه طرح و نوشته و تیتر و یادداشت و پرونده روزنامه نگاران فعال آبادانی که قرار بود با محمود تیلا در ویژه نامه روزنامه کارون کار کنیم و بعد تبدیل شد به طرحی برای نوشتن چند یادداشت و آخر سر هم هیچ به هیچ...البته حال و روز روزنامه نگاران آبادان خوب خوب است٬ کارشان هم عالی عالی! من هم خیلی خیلی کوچکتر از آن هستم که بخواهم حرفی بزنم٬ نقدی بنویسم و... خسته نباشد دوستان!

سوم ـــ مسعود بهنود در ایران نیست٬ شمس الواعظین نمی نویسد٬ عباس عبدی و تاج زاده بی رنگ و بو شده اند. مهران قاسمی سی ساله جوان مرگ شد٬ جوجه اردک زشت مطبوعات٬ مسیح علی نژاد بی صدا شده و کم کار. اما ستاره های مطبوعات ایران٬ محمد قوچانی و جوانان شهروند امروزند. قوچانی سی و دو ساله این چند سال گذشته در جمع انگشت شمار بهترین های مطبوعات ایران بوده. محمد آقازاده که سال ها در صفحات کاغذی می نوشت و بهترین بود٬ حالا صفحه مجازی پر و پیمانی دارد٬ هر چند تلخ و گزنده می نویسد. نویسندگان ماهنامه نسیم هراز هم فوق العاده اند٬ جذاب ترین گزارش های ماه را در صفحاتی چشم نواز و رنگین با گرافیکی زیبا و خلاق می توان در نسیم هراز خواند. می ماند همشهری جوان با نویسندگان خوبش و چلچراغ که با منصور ضابطیان و شرمین نادری هنوز آدم را ترغیب می کنند تا پای دکه روزنامه فروش برود و خرید کند.

چهارم ـــ روز خبرنگار مبارک...

نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387  توسط سید محمد میر فصیحی  | 


نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387  توسط مجید علی زاده  | 


یکم ـــ دو سه سالی پیش از فرو ریختن ارگ بم، اسماعیل قادرپناه با آن صدای جادویی و گرم، گیرا و مردانه ــ تو گویی صدای اصل تاریخ است ــ گفتار متن مستندی را خواند که درباره ارگ عظیم بم ساخته بودند. او جمله ای پیش گویانه در آخر فیلم گفت که هر بار می شنوم، می لرزم و بعد خیس اشک می شوم، او گفت:...اما، شاید ما آخرین نسلی باشیم که این برج و بازوی عظیم خشتی را نظاره می کنیم...و ما آخرین بودیم. انگار در همه تاریخ٬ در همه دو هزار و دویست سال٬ آن طور که باید٬ هیبت فرهمند بزرگترین بنای خشتی جهان را ندیدیم تا آن زلزله مهیب در چند ثانیه٬ همه ارگ را با خود برد٬ گویی فرزند را به مادر رساند٬ اصل را به اصل برگرداند٬ خشت پخته و کهنه را به زمین پس داد. انگار زمین و لرزه هولناکش٬ قدر و قیمت خشت کهن را بهتر می شناخت...ارگ بم فرو ریخت و خاک شد.

دوم ـــ این دو سه ساله٬ مرگ کاری کرده کارستان٬ اصلا صورت دیگری به خود بسته٬ همه لوازم و ابزارش هم٬ رنگ زنده و تازه ای یافته٬ دیگر مرگ کریه نیست٬ زشت نیست٬ حتی ترسناک و نامهربان نیست٬ دیدید چه کسانی را از جمع ناقص و افلیج ما گرفت٬ بهترین ها را با شتاب٬ با سرعت٬ جدا کرد و برد. انگار ایستاده بالا٬ نگاه می کند٬ می پسندد و می برد٬ انگار خوب و راست٬ درست و دقیق به احوال بندگان لطیف و ظریف خدای رحمان می نگرد ــ جمعی سوخته با دلی پریشان اما پاک ــ بعد می گوید٬ شما حیف است٬ بمانید. کسی از میان این نفوس آشفته٬ بهای گران شما را نمی داند و نمی شناسد٬ اما من ــ مرگ ــ قدر و قیمت شما را نیک می شناسم...پس فرود می آید و می برد٬ مرگ وزن و اعتبار بسیاری یافته از هنگامی که عالم و عارف و هنرمند سرزمین ما را با خود برده...

سوم ـــ شهر و دیار ما از فرود با شکوه مرگ بی بهره نماند٬ که به زمانی کوتاه و زود٬ امید ابراهیمیان٬ یوسف جوکار دریس و بهمن عیوق را از دست داد. سه هنرمند٬ سه خاطره ٬ سه مهربان٬ سه...

چهارم ـــ روحشان شاد٬ یادشان گرامی.

نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  توسط سید محمد میر فصیحی  | 


  روز جهانی خبرنگار را به همکاروهم قلم خوبم سیدمحمدمیرفصیحی خبرنگار نمونه آبادان تبریک می  گویم 

نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  توسط مریم دلباری  | 


جلسه ای دیگر از جلسات انجمن داستان آبادان درتاریخ ۳/۵/۸۷ با حضور داستان نویسان و علاقه مندان به داستان در محل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی آبادان برگزار ش.

ابتدا آقای امیری اثر داستانی را که به زبان فارسی ترجمه کرده بودند را خواندند و دیگر دوستان حاضر در جلسه به بررسی این ترجمه پرداختند و در زمینه شیوه ی ترجمه و زبان این اثر  گفتگو و تبادل نظر کردند و پیشنهاداتی را نیز ارائه نمودند.

پس از بررسی این اثر،از اعضایی که درجشنواره داستان و شعر توتم کویر(یزد) شرکت کرده بودند تقدیر و تشکر  به عمل آمد.قابل ذکر است که خانم مریم دلباری موفق به کسب رتبه ی دوم این جشنواره در بخش داستان شدند و خانم ها درودی ، مداح ، تبار و آقای آلبوطاهر نیز از سوی دبیر جشنواره لوح تقدیر دریافت نمودند.

در بخش دیگر این جلسه در مورد ادبیات شفاهی و کهن ایران و احیا و بازآفرینی آن صحبت شد. سپس از کتاب نمونه هایی از قصه های مردم ایران (افشین نادری) قصه ی آدم و حوا خوانده شد.اعضا در زمینه شیوه ی روایت این قصه،تخیل قصه گو ،قصه های مشابه آن و... به بحث و گفتگو پرداختند.

پس از اتمام این بحث  زمان جلسه نیز به پایان رسید.

جلسات انجمن داستان آبادان هر پنجشنبه ساعت ۱۸:۳۰ در محل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی آبادان برگزار می گردد. 

نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387  توسط مانا مداح  | 


هیاهوی بسیار برای هیچ

(نگاهی به رمان شطرنج با ماشین قیامت نوشته حبیب احمدزاده)

میتوان خوشحال بود که ادبیات امروز ایران صاحب چهره ای شده که به رسالت اجتماعی خود التزام عملی دارد ، چه از باب اینکه از تجربه خویش از جنگ بی پیرایه داستان میگوید و هم اینکه بعنوان یک فعال اجتماعی نسبت به پس لرزه های دفاع مقدس (همچون واقعة 12تیر67 ، سقوط ایرباس ایران) واکنشی فراتر از صدور بیانیه های مرسوم میدهد و با حضور در صحنة اجتماع و با یاری سایر هنرمندان یک اجماع مردمی در محکومیت واقعه راه می اندازد.

حبیب احمدزاده را هم میتوان از جنس نسل تازه راویان ادبیات جنگ نامید و هم نه! در رمان " شطرنج با ماشین قیامت" بعنوان آخرین اثر چاپ شدة وی، روایتی را میخوانیم از روزهای محاصره آبادان در اوایل جنگ تحمیلی از نگاه یک دیده بان که نیروهای ایرانی را در تقابل حضور یک رادار پیشرفته دشمن در منطقه نشان میدهند.

کتاب با 3 پیش درآمد از3 کتاب مقدس آغاز میشود ، هبوط آدم از بهشت(به روایت تورات) دروغ پطرس و انکار مسیح (از انجیل)و آیاتی از سوره تکویر در خصوص نشانه های قیامت ، که هرکدام از اینها به تناوب در داستان بازگو میشوند که در ایجاد بار دراماتیکی داستان کمترین نقش را ایفا میکنند. و صرفاٌ یک استفاده ابزاری برای صدور بیانیه هایی در جهت ایجاد عمقی کاذب به ماجراهایی ساده داستان است. چنانکه در نقد مفاهیم کلام صلح طلبانه یک کشیش از سوی دیده بانی جوان که در خوانش یک یادداشت کوتاه به زبان انگلیسی از ترکیب My Father  بیشتر را نمی فهمد چنین پاسخی را میخوانیم :

" دعا کن ، ولی میدونی اعتقاد من، درباره ی این جور دعا خوندن چیه؟درست مثل مرد سالمی یه که میتونه کار کنه، ولی گدایی میکنه " (ص 240)

و از این دست پاسخهایی که در تمسخر نگاه مقابل راوی (نویسنده) با آدمها و شرایط اطرافش داراست اما در عین حال دارد از آن ارتزاق میکند در جای جای رمان کم نیستند، و اگر در گفتگو نگنجد درشخصیت پردازی آن را میبینیم،صلح طلبی کشیش ها به ترس تعبیر میشود و دیالکتیک مهندس ، جنون ادواری است و یا حتی  شخصیت پرویز که از آغاز داستان حضور دارد همیشه در حال نقد شدن است .

و به قول فروغ فرخزاد :

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را.....

 ادبیات جنگ ما بقولی دارد از تنگ نظری ها جدا میشود اما چه سود که از یکسویه نگری فارغ نخواهد شد .  جمله آغازین بیانیه انتهایی قاسم فصل الخطابی است بر تداوم این یکسو نگری ها :

" قاسم مکث طولانی کرد،خیلی طولانی | ودر اینجا قطعاٌ همگان منتظر| ـ با اینکه خیلی چیزا تو این دنیا جواب دو دوتا چهارتا نداره و .... "الخ

در کل رمان یکجور مجادله با مدرنیته و مظاهر آن در جریان است ، که قرار است مجادله با رادار پیشرفته دشمن( یا بقول مهندس ماشین قیامت و یا بنقل راوی هیولای الکترونیکی)به عنوان شاخصة این تفکر باشد وگرة اصلی ماجراها را رقم بزند. در این تقابل البته جدای اینکه  اندیشه های مدرن تخطئه میشوند هر چیز که بویی از مدرنیته می دهد چیزی برای گفتن ندارد،نگاه کنید پالایشگاه نفت بعنوان نمادی از صنعت مدرن در بک گراند تصاویر داستان در حال سوختن است این سوختن آنقدر بی ارزش توصیف شده که حتی دود ناشی شعله های این ثروت ملی هم مزاحم کار دیده بانی راویست و دل سوزی های یک کارگر پالایشگاه برای ذوب شدن آن دیوانگی نامیده میشود.

این نگاه به ارتش هم بعنوان یک ساز و کار دفاعی مدرن هم برقرار است ، تمسخر درجه ها،تفرعن و غرور سرگرد و....

یا ساعت الکترونیکی سر چهار راه که بقول راوی ای کاش پاندولی بود و الا از کار نمی افتاد و نمونه هایی از این دست.

 

داستان قرار است مکاشفه ای باشد در دل یک شهر محاصره شده، پرویز(راننده ماشین غذا) دیده بانی را از بالای برج (شاید برج امیال بشری) پایین میکشد که چند روزی جای اورا به هنگام مرخصی بگیرد . داستان نشان میدهد که کسی که دیده بان بوده و بقولی مدعی دیدن آنچه نادیدنی است از اطراف خود بر روی زمین غافل است.

در این مکاشفه دیده بان ( راوی یا همان نویسنده) این مسیر را تنها در مقام مشاهده خلق میکند از تعمق و تحلیل وقایع دور میشوند و هر آنچه تحلیل میشود در تقابل همان مضمونی است که در بالا گفته شد . مشاهدة ما به شکلی خیلی سطحی ما را به نقطه صفر تمدن باز میگرداند و نبردی برای تنازع بقاء (خوردن شام )،نگاه کنید به حرکتی که در شب عملیات جهت رسیدن به ساختمان هفت طبقه به بهانه خوردن شام و با هدف احساس مسئولیت در برابر این افراد که امشب شهر گلوله باران خواهد شد .

در جهان داستان بدون در نظر گرفتن ریتم کند سیر وقایع در بیان داستانی آن ما با نویسنده ای مواجهیم که بیش از آنکه داستان پردازی کند به داستان سرایی روی آورده استو پایه متن را بر گفتگو ها بنیان نهاده ، درون مایه اثر و طرح کلی وقایع کشش چنین داستان بلندی را در خود ندارد و داستان ها و شخصیتهای حاشیه ای نیز خود بطور جداگانه  موجب کندی و در بعضی مواقع گسستگی ریتم را بهمراه دارند .

این را در کنار یک نثر ناهمگون از راوی که گاهی میان شاعرانگی و کلام عامیانه سرگردان است :

" آفتاب ظهر، کاملاٌ سطح سیاه آسفالت را از آن خود کرده بود و..." (ص 53)

" شاید این زن و دختر بدبخت،امروز به جای تمام این ابرها گریه کرده بودند" (ص 111) 

در مقابل :

" چشمانم را گرد کردم،دلم میخواست از رو برود ولی نرفت!کار داشتم،وگرنه در موقعیت عادی،شاید نیم ساعت به این بازی رو کم کنی ادامه میدادم "(ص 52)

" با استارت اول، ابوطیاره پرویز روشن شد و همزمان...."(ص 111)

با این همه تلاش نویسنده از دور شدن از آن ادبیات حماسی مرسوم و نگاهی در جهت بیان روزمرگی های جنگ قابل ستایش است تا در این برهوت کتابخوانی شاهد چاپ چهارم این رمان در مدت کوتاهی از چاپ اولش باشیم قطعاٌ ادامه چنین روندی در تعالی هنر داستان نویسی این نسل مثمر ثمر خواهد بود . 

 

تیرماه 87

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387  توسط   |