تبليغاتX
هفت قلم

یکم ــ در نمایشگاه کتاب نشسته بودم و با دو دوست قمی ام که نمایشگاه را برگزار کرده اند، خوش و بش می کردم که وارد شد...با سر و وضع آشفته، چند باری او را در حال گدایی کردن دیده بودم، وقت پول خواستن از مردم جیغ می زد، زنجموره می کرد و جوری می نالید که راستش، مو به تن آدم سیخ می شد...کنار میز نمایشگاه ایستاد، کیفش را از شانه گرفت و گفت، پول خرد نمی خواهید(؟) پول درشت می خواهم...معطل پاسخ نشد، مشت مشت اسکناس مچاله از کیف بیرون می ریخت، پول خرد و سکه... سطح میز پر از پول شد، بشمارید، کمک کنید بشمارم...دوست کتابدارم، شروع به شمردن پول ها کرد...چند دقیقه ای نگذشت که با گریه گفت، این طوری نگاهم نکنید، به خدا، من دختر لجنی نیستم، فقط گدایی می کنم، خلاف نمی کنم، مجبورم، پدرم، خواهر بزرگم را شوهر داد، من را نگه داشت تا شکمش را سیر کنم، برایش پول ببرم، من گدایی می کنم، صبح تا شب، او پا روی پا گذاشته، در خانه می خورد و می خوابد...

سر هر سه نفرمان پایین بود، نگاهش نمی کردیم...شمارش پول ها تمام شد،بیست و سه هزار و پانصد تومان...او هنوز گریه می کرد.گفتم، ای بابا، می آیی جایمان را عوض کنیم(؟) تو که دو برابر من کارمند حقوق بگیر پول در می آوری...دوستم دنباله حرف را گرفت،آره آبجی، تو فکر می کنی من چه قدر درآمد دارم(؟) هیچی به مولا...دختر خندید، سیگاری روشن کرد و...رفت.

دوم ــ  همین چند روز پیش، نمایشگاه دوستان قمی ام افتتاح شد، دیده بوسی و سلام که تمام شد، گفتند، دخترک را یادت هست(؟) شبی به دام چند معتاد افتاد، پول هایش را برداشتند و خودش را تکه تکه کردند...

نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  توسط سید محمد میر فصیحی  |