ادب مرد به ز دولت اوست !
ادب مرد به ز دولت اوست !
ادب مرد به ز دولت اوست !
ادب مرد به ز دولت اوست !
ادب مرد به ز دولت اوست !
ادب مرد به ز دولت اوست !
ادبیات داستانی روسیه را باید با دقت كامل بررسی كرد. بیشتر تاریخ ادبیات روس عجین شده با نظریه متفكرانی است كه ادبیات را وسیله ای ارزیابی میكنند جهت به رفاه رساندن مردم. اگر تزارها در مقطعی معتقد هستند كه باید ادبیات در خدمت دولت باشد، منتقدان رادیكال اعتقاد داشتند كه نویسنده باید خدمتگذار توده باشد.
شخص تزار نیكولا، از نویسنده ی شهیر روس پوشكین متنفر بود، چرا كه او به جای این كه در خدمت دولت باشد به فكر تمسخر مستبدان بود. كلیسا از سبك سری او بیزار بود. ماموران امنیتی، كاركنان عالیرتبه و مزدوران دولت به او لقب ناظم سطحی میدادند. شیوه های دولت برای خفه كردن پوشكین تبعید وی بود و یا ارشادهای مداوم كه در وی كارساز نبود.
از طرف دیگر منتقدان رادیكالی بودند كه تفكرات انقلابی داشتند و نویسندگان را در خدمت توده ها میپنداشتند. آنها نیز از نویسندگان مستقلی چون پوشكین متنفر بودند، چرا كه آثار وی به طور مستقیم در ستیزه با منتقدان نبود، بلكه در لفافه ی هنری سعی میكرد كه دیدگاههای خود را بیان كند. آنها میگفتند كه یك جفت پوتین درست و حسابی، خیلی خیلی بیشتر از همه ی پوشكینها و همه شكسپیرها به درد مردم روسیه میخورد. القابی كه رادیكال های افراطی به بزرگترین شاعر روس نسبت میدادند با القابی كه سلطنت طلبان افراطی به كار میگرفتند، بسیار شبیه هم بود و این شباهت انسان را به حیرت وا میداشت.
یعنی عملا نویسندگان آن دوره در برزخ عظیمی گیر افتاده بودند و به هر طرف كه برمیگشتند، بی مهری و نامهربانی نصیبشان میشد. نویسندگان قرن نوزده روسیه تماما سیاسی بودند و هیچ چاره و گریزی از سیاست هم نبود.
بلینسكى در سال ۱۸۴۷ نامه ای به گوگول مینویسد كه دقت در آن، وضعیت آن روزگار روسیه را نشان میدهد: "شما متوجه نشده اید كه روسیه رهایی خود را نه در عرفان میداند، نه در ریاضت و نه در زهد؛ بلكه در دستاوردهای تمدن، روشنگری و انسانگرایی؛ روسیه نه به موعظه احتیاج دارد كه موعطه زیاد شنیده است و نه به دعا كه بارها و بارها دعا كرده است. روسیه محتاج آن است تا در مردم عادی اش ادراكی از عزت انسانی سر برآورد، چرا كه قرنهاست میان لجن و كثافت گم شده است، محتاج حقوق و قوانینی كه نه با آموزه های كلیسا كه با عقل سلیم و عدالت منطبق باشد و محتاج اجرای حتی المقدور سختگیرانه ی آنها. اما در عوض اینها تصویر روسیه تصویری است دهشتناك...سرزمینی كه در آن انسانها تجارت انسان میكنند و هیچ توجیهی هم ندارند. مثل توجیهی كه زمینداران آمریكایی با هوشمندی تمام برای خود دست و پا كرده اند و میگویند سیاه اصلا انسان نیست؛ منظره ی سرزمینی كه مردم همدیگر را نه به نام، كه با اسمهای مستعار زشتی چون جك و تام (وانكاها و اسكاها و استشكاها و پالاشكاها) صدا میكنند؛ و سرانجام منظره كشوری كه در آن نه تنها هیچگونه تضمینی برای خود شخص، شرف و اموال او در كار نیست، بلكه حتی پلیس هم هیچ نظمی برقرار نمیكند و در عوض پر است از موسسات عظیم دزدان و سارقان حكومتی. حادترین مسائل ملی معاصر در روسیه درحالحاضر از این قرارند: لغو حق تملك برده؛ الغای تنبیه بدنی و اقدام به اجرای حتی المقدور سختگیرانه ی دستكم آن قوانینی كه درحال حاضر وجود دارند. این را حتی خود دولت هم احساس كرده است( كه خوب میداند ملاكان با دهقانانشان چه رفتاری دارند و هرساله سر چندتایشان را گوش تا گوش میبرند) و این از نیمچه اقدامات بیحاصل آنان به سود سیاهان سفید پوست ما پیداست..."
وضعیت نابهنجار آن روزگار روسیه در نامه بلینسكى كاملا هویدا و آشكار است. بعد از قرن نوزدهم در وضعیت ادبی روسیه تحولی حاصل نشد. وقتی اندكی كمتر از یكسال پس از انقلاب لیبرال، رهبران بلشویك رژیم دمكراتیك كرنسكی را سرنگون و حكومت وحشت خود را مستقر كردند، اغلب نویسندگان روسی راهی كشورهای دیگر شدند. لنین وظیفه نویسنده را نوشتن برای مقاصد حكومت قلمداد كرده و از همان زمان آثار داستانی در روسیه به طور دردناكی به یكنواختی دچار شد. بلشویكها معتقد بودند كه شخصیت هنرمند باید آزادانه و بدون قید و بند شكل بگیرد، اما یك چیز از او میخواهیم: تایید اعتقادات ما. لنین نیز میگوید هر هنرمندی حق دارد آزادانه خلق كند، اما ما كمونیستها باید او را بر طبق برنامه مان ارشاد كنیم.
هنرمند روسیه هیچ آزادی ندارد و باید پایان داستانها به نفع بلشویكها تمام شود. بعد از سركارآمدن استالین هم هیچ تغییری در این روند دیده نمیشود. در چنین وضعیتی توهینی كه به نویسندگان روا میدارند، آنها را ناخودآگاه وارد عرصهی سیاست كرده و نویسندگان روس سعی میكنند با استعاره و تلمیحات شاعرانه، هدف غایی و پنهان خود را بنمایانند؛ هرچند كه اداره سانسور با دقت بسیار آثار را مورد بررسی قرار میدهد، اما باز هم نمیتوانند از عهده زیركی نویسندگان بربیایند.
گوگول در گفتگویی كه با بلینسكی دارد، متحول شده و وارد عرصه سیاست میشود.
گوگول از كشورهای اروپایی انتقاد میكند و بلینسكی میگوید: شما چه میخواهید؟ میخواهید همه چیز در كشور ما، در این مام میهن، كماكان مانند گذشته باشد؟ یعنی كه بگذاریم پررنپكنو به مردم ستم كند و اموالشان را بچاپد؟ یعنی بگذاریم شخصیتی مانند شكوزنیك یا شپونكا آدمها را همانند حیوانات خرید و فروش كنند؟ دختر دهاتیها را با توله سگهای شكاری معاوضه كنند و كودكان را از مادران، پدران را از پسران و نامزدهای جوان را از یكدیگر جدا سازند؟ یعنی بگذاریم خدمه آشپزی را به باد كتك بگیرند و به ازای این آنها را وادار سازند كه به دست اربابانشان بوسه زنند؟ مگر نمیبینی مردم ما تا چه حد به حقارت كشیده اند؟ شما كه آفریننده « تاراس بولبا » و « بازرس » هستید هنوز هم در فایده آزادی مردم تردید نشان میدهید.
گوگول با شنیدن سخنان بلینسكی شادان از زمین میجهد و دستهای او را به گرمی به دست میگیرد كه ویساریون گریگوریویچ، شما روح مرا تكان دادید؛ ممنونم. اكنون با قلبی شاد به دیار دور دست زیبای خود میروم.
بدین ترتیب انگیزه نگارش « نفوس مرده » به گوگول دست میدهد و ادبیات او آمیخته میشود با سیاست.
اما ایوان تورگنیف، دیگر نویسنده روس، در سال ۱۸۱۸ در خانواده ی ملاك ثروتمندی در اورل روسیه مركزی بهدنیا آمد. او در خانواده، رابطه ارباب رعیتی را میدید و بعدها درصدد بهبود وضع دهقانان میكوشید. همه خدمتكاران خانه را آزاد كرد و در زمان الغای بردگی در سال ۱۸۶۱ با دولت همكاری كرد.
تورگنف با ارائهی طرحهای بردگان آرمانگرا و دارای خصوصیات انسانی در نمایشگاه خود، بر شناعت بارز بردگی تاكید كرد و این تاكید بسیاری از صاحبان نفوذ را به خشم آورد. مامور سانسوری كه نسخه دستنویس، از زیر دست او رد شده بود، بازنشسته شد و دولت از اولین فرصت برای مجازات نویسنده استفاده كرد.
تورگنف پس از مرگ گوگول مقاله كوتاهی نوشت كه دستگاه سانسور در پترزبورگ آنرا توقیف كرد، اما وقتی آن را به مسكو فرستاد از سانسور گذشت و منتشر شد. او یك ماه به جرم نافرمانی به زندان افتاد و بعد او را به ملكش تبعید كردند كه بیش از دو سال همانجا ماند. وقتی از تبعید برگشت، نخستین رمانش به نام « رودین » و سپس « آشیانه نجبا » و در « شب عید » را منتشر كرد.
رودین، نام آرمانخواهی است كه فقط حرف میزند و اصلا اهل عمل نیست؛ او حتی در مقابل دختری كه عاشق او شده است ضعف نشان میدهد و با توجه به اینكه دختر حاضر است با او فرار كند، رودین نمیپذیرد و بی ارادگی خود را آشكار میسازد. او از دختر جدا شده و سراسر روسیه را میگردد و فقط آرمانهای خود را بازگو میكند و بالاخره در یك وضعیت، شخصیت خود را استحكام بخشیده و به مرگی بیهوده، اما قهرمانانه در سنگرهای خیابانی در پاریس در سال ۱۸۴۸ میمیرد.
در « آشیانه نجبا » نیز تورگنف به ستایش از عناصر عالی در آرمانهای ارتدكس نجبای قدیم میپردازد و در « شب عید » ، داستان دختری را روایت میكند كه تنها هدفش در زندگی، ازادی كشورش است....
یکم ــ نمی دانم سریال تلویزیونی یکی از این روزها در خاطرتان مانده، داستان سریال در کشوری خیالی در آمریکای لاتین می گذشت، به نام دمولند، این دمولند همسایه ای زورگو و مستکبر داشت به نام ایندولند و البته در سلسله حوادث و داستان های این مجموعه، ایالات متحده با نقش واقعی خود حضوری تمام داشت. رئیس جمهور دمولند ترور می شود و جانشین او ـــ که داود رشیدی نقش او را بازی می کند ـــ کفیل موقت می شود و با توجه به شخصیت و منش خاص خود، راه اصلاح پیش می گیرد و اندک اندک موضوع پیدا کردن قاتل یا قاتلین رئیس جمهور پیشین تبدیل به ضد خود می شود. کار به جایی می رسد که هست و نیست رئیس مقتول روی دایره می افتد و دست آخر، خودش، قاتل خودش معرفی می شود و این همه با درایت و پرسش های بی شمار کفیل جدید ممکن می شود. روزی که مردم دمولند پی به حقیقت ماجرا می برند و از شخصیت کفیل یا رئیس جمهور تازه استقبال می کنند، اتفاق تلخی می افتد، رئیس جدید، در بالکن کاخ ریاست جمهوری به هنگام پاسخ به ابراز احساسات مردم سکته می کند و می میرد...نمی دانم چرا این روزها بی اختیار این داستان را با اتفاقات ریز و درشت پیش روی انتخابات دهم ریاست جمهوری به خاطر می آورم. از چهارسال ریاست محمود احمدی نژاد که با تلخی بسیار رو به پایان است. از آمدن و رفتن خاتمی تا آمدن و ماندن میرحسین موسوی تا روز سرنوشت بیست و دو خرداد هشتاد و هشت. تو گویی نشانه های بی شمار ناخوانده در این روزها نهفته...
دوم ــ این قصه نظر سنجی ها که بیشتر به نظر سازی شبیه اند جنبه ملودرام خود از کف داده و هرچه به روز انتخاب نزدیک می شویم صحنه کمدی و طنز به خود می گیرد (!). نمونه بیاورم، نمونه از خروار،روزنامه وطن امروز حامی و وابسته به دولت، در گوشه بالای سمت چپ شماره صد و پنجاه و دو شنبه نهم خرداد، تیتر زده، بر اساس آخرین نظر سنجی های انتخاباتی(!) احمدی نژاد هم چنان پیشتاز است. جامعه آماری مورد ادعای این روزنامه، ۳۲۰۰۰ تن و از مراکز استان ها بوده و یکی از نهادهای کشور (!) ـــ کدام نهاد (؟) ـــ انجام داده. ۴/۶۳ درصد گفته اند قطعا در انتخابات شرکت می کنند. ۲/۱۶ درصد هم گفته اند به احتمال زیاد شرکت می کنند. از این جمع ۵۸ درصد به احمدی نژاد و ۳۰/۲۰ درصد به موسوی رای می دهند. جالب ترین قسمت این نظر سنجی بررسی دو گانه رقابت بین کاندیداهاست، که در صورت رقابت دو گانه احمدی نژاد و موسوی، ۶۱ درصد معتقد به پیروزی احمدی نژاد و ۲۲ درصد معتقد به پیروزی موسوی هستند. در طرف مقابل هم ماجرا جالب است. شنبه نهم خرداد، هفته نامه اصلاح طلب امید جوان که حامی موسوی است، تیتر یک زده، میرحسین موسوی، ۷۰ درصد. این نشریه از قول موسوی لاری وزیر کشور دولت اصلاحات، رای میرحسین موسوی را بر اساس برخی نظر سنجی های صورت گرفته از سوی ارگان های رسمی(!) ـــ کدام ارگان ها(؟) ـــ ۷۰ تا ۸۰ درصد اعلام کرد. او در گفتگو با خبرنگاران در گرگان گفته بر اساس این نظر سنجی ها موسوی در بین نامزدهای کنونی، کمترین مخالف را داشته و بیش از ۶۰ درصد افراد نیز اعلام کرده اند به احمدی نژاد رای نمی دهند(!)
سوم ــ سید محمد خاتمی امروز ساعتی در آبادان و خرمشهر مهمان هواداران پرشمار خود بود. از آن روزهای اردیبهشت هفتاد و شش که در مسجد موسی بن جعفر آبادان با استقبال گرم مردم روبرو شد روز های بسیاری گذشته. خاتمی با آن چهره جذاب و کلام نافذ کلمات آشنایی گفت که برای بسیاری خاطره همان روزها را زنده کرد. انگار بخت موسوی با کلام خاتمی باز می شود. این ها نشانه ای سبز است تا بیست و دو خرداد را روز موسوی بدانیم.
تمام انرژی و عصارهی روحتان را در یك داستان میریزید. شبها و روزها بر سر یك صفحه وقت میگذارید و كار میكنید تا دست آخر داستان نوشته میشود. در مرحلهی بعد داستانتان را به كسی میدهد تا بخواند، شاید آن شخص، خودش نویسنده باشد و شاید هم یك دوست. خلاصه خیلی وقت گذاشتهاید تا داستانی بنویسید كه پرفروش باشد یا دیگران از آن استقبال كنند. حتماً میدانید كه اگر به صورت حرفهای دنبال نوشتن هستید، دانش چگونه خوب نوشتن لازم است ولی كافی نیست. دانش دیگری را هم باید بدانید. درست است. دانش نقد كردن حرفهای یك داستان در زیر، سیاههای از نكات و سؤالهایی كه یك نقد خوب را شكل میدهند آورده شده و البته روشهای فراوانی برای نقد یك داستان هست. میتوانید بعد از نوشتن داستانتان چند روزی آن را كنار بگذارید و بعد مطالب زیر را بخوانید. بعد ببینید آیا این نكات در داستانتان رعایت شده است.
* * *
فرآیند نقد
در این بخش از نقد داستان سعی كنید موارد زیر را اجرا كنید. به یاد داشته باشید كه نگاه شما در چند موردی كه در زیر آمده هنوز آن نگاه یكسر تكنیكی به داستان نیست.
الف ـ به هیچ وجه مبادرت به خواندن سایر نقدهایی كه راجع به این داستان نوشته شده است نكنید. میتوانید خواندن آنها را به بعد موكول كنید.
ب ـ بهعنوان یك خواننده، برداشت و احساس خود را از داستان، بنویسید. برای مثال میتوانید روی این موضوع دقت كنید كه آیا داستان از همان پاراگرافهای اول توانسته شما را به خود جذب كند؟
ج ـ ضعفهای داستان را پیدا كنید. به یاد داشته باشید كه نوشتن یك نقد دو هدف را دنبال میكند: یكی، مشخص كردن نقاط ضعف آن و دیگر، ارائهی پیشنهادهای سازنده برای نویسنده تا داستان خود را تقویت كند.
د ـ اگر داستان نقطهی قوتی دارد آن را مشخص كنید.
هـ ـ هرگز طی نقد داستان به نقد شخصیت نویسنده نپردازید. تمركز شما فقط و فقط باید روی نوشته و متن باشد. بنابراین زندگی و شخصیت نویسنده هیچ ارتباطی به نقد اثر ندارد.
نقد عناصر داستان
یك داستان معمولاً در بردارندهی عناصری است كه به شكل قاعده درآمدهاند. البته یك داستان خوب الزاماً نیازی به تبعیت بیچون و چرا از این قواعد ندارد و میتواند از این قواعد تخطی كند و حتی ژانر خود را هم زیر پا بگذارد. با این حال، در مبحث روایتشناسی، روایت باید دارای ویژگیهایی باشد تا در فرایند شناخت و نقد آن به مشكلی بر نخوریم. در زیر به شكل ساده و گذرا این عناصر بررسی میشود؛ با این توضیح كه دو كتاب ارزشمند «دستور زبان داستان» از احمد اخوت و عناصر داستان از رابرت اسكولز (ترجمهی فرزانه طاهری) جزء منابع خوب حیطهی روایتشناسی و شناخت عناصر داستاناند كه میتوانید به آنها مراجعه كنید.
الف ـ شروع داستان (OPENING)
آیا اولین جملات و پاراگرافهای داستان توجه شما را به خود جلب كردهاند؟ هرقدر كه نویسنده در داستان خود شروع بهتری داشته باشد، بیشتر میتواند خواننده را جذب كند. حتی ما وقتی در كتابفروشی هستیم و كتاب داستانی را میبینیم كه با نویسندهی آن آشنایی نداریم، یكی از معیارها برای خرید آن میتواند توجه به دقت به نحوهی شروع آن باشد. ادوارد سعید گفته: «بدون داشتن ذرهای از احساس آغاز، هیچ اثری را نمیتوان شروع كرد؛ همانطور كه بدون این احساس پایانی هم در كار نخواهد بود». رابرت اسكولز در كتاب عناصر داستان معتقد است كه در شروع داستان باید شخصیتهای كلیدی معرفی و مناسبتهای اولیهی آنها مشخص شود، زمینه برای كنش اصلی آماده شده و چنانچه داستان نیاز داشته باشد، چیزی دربارهی گذشتهی آن عنوان كند. باید در شروع داستان اولین نشانههای بحران داستان به خواننده نشان داده شود؛ بحرانی كه بعداً كنش اصلی داستان را به همراه دارد. به هرحال شروع داستان خیلی مهم است و یك منتقد هم حتماً باید به شروع داستان توجه اساسی داشته باشد.
ب ـ كشمكش (CONFLICT)
منظور از كشمكش، درگیری ذهنی یا اخلاقی شخصیت داستان است كه از امیال یا آرزوهای برآورده نشده یا مغایر ناشی میشود. در داستان باید دید آیا كشمكش عاطفی شخصیت اصلی و نیز كشمكش بین شخصیتهای دیگر وجود دارد؟ و نویسنده تا چه حد توانسته كشمكش بین شخصیتها و كشمكش شخصی قهرمان داستان را نشان دهد.
طرح (PLOT)
مبحث طرح یكی از مباحث پیچیده و اساسی در داستان است. اما اینجا بهطور گذرا میگوییم منظور از طرح، نقشه،نظم، الگو و شمائی از حوادث است. به بیان بهتر، حوادث و شخصیتها طوری در داستان شكل مییابند كه كنجكاوی و تعلیق خواننده را به دنبال میآورند. خواننده حوادث داستان را پی میگیرد و میخواهد علت وقوع آنها را بداند. شاید لازم باشد بگویم كه طبق تعریف ای.ام.فورستر بین داستان و طرح، فرق است. داستان نقل رشتهای از حوادث است كه بر طبق روالی زمانی ترتیب پیدا كردهاند. اما طرح، نقل حوادث است با تكیه بر موجبیت و روابط علی و معلولی. در این قسمت از نقد باید نكاتی را كه مرتبط با طرح است در نظر بگیریم: آیا طرح اصلی واضح و قابل باور است؟ آیا شخصیت اصلی مسألهی تعریف شدهای برای حل كردن دارد؟ آیا خواننده میتواند زمان و مكان داستان را به آسانی تشخیص دهد؟ و...
فضاسازی داستان (SETTING)
در این قسمت باید دید آیا توصیف كاملی از پس زمینهی داستان ارائه شده است! آیا نویسنده اسمهای خوبی برای آدمها، مكانها و اشیا به كار برده است؟ آیا بین زمان و نظم حوادث در داستان هماهنگی است؟
شخصیتپردازی (CHARACTERIZATION)
شخصیت در تعریفی ساده، انسانی است كه با خواست نویسنده پا به صحنهی داستان میگذارد و كنشهای مورد نظر نویسنده را انجام میدهد و سرانجام از صحنهی داستان بیرون میرود. البته در نگاهی دیگر، شخصیت موجودی پویا است كه در كنشهای داستانی ظاهر میشود و اگرچه از طرح كلی داستان پیروی میكند ولی گاهی خود ابتكار عمل به دست گرفته و همهچیز را رهبری میكند. در نقد داستان باید دید آیا شخصیت خوب پردازش شده است؟ آیا تصویر استادانهای از فرهنگ، خصوصیات، دورهی تاریخی و موقعیت مكانی شخصیت اصلی ارائه شده است؟ آیا حس تناقض و كشمكش درونی شخصیت به خوبی نشان داده شده است؟
دیالوگ (DIALOGUE)
در این قسمت باید دید آیا كلماتی كه از دهان شخصیتها بیرون آمده تناسبی با خلق و خوی آنها دارد؟ آیا خواننده قادر است از خلال دیالوگ بین شخصیتها به فضاسازیها و توصیفهای نویسنده پی ببرد؟ اگر چنین باشد میتوان داستان را دارای نقطهی قوت دانست.
زاویه دید (POINT OF VIEW)
زاویه دید منظری است كه نویسنده ـ راوی و یا شخصیتها از طریق آن به داستان و حوادث آن مینگرند. این منظر، بهطور عمده دو ساحت دارد: ساحت چشم و ساحت فكر. ساحت چشم نگاه یا نظر (PERSPECTIVE) را به بار میآورد و ساحت فكر، ایدئولوژی و وجههی نظر را. در داستان باید دید زاویهی دید اول شخص است یا سوم شخص و یا دانای كل. در عین حال تغییر زاویه دید در داستان به چه شكلی است؟ آیا این كار به شكلی استادانه انجام میشود؟ و اصولاً آیا در داستان ما شاهد تعدّد زاویه دیدها هستیم یا یك زاویه دید واحد بر داستان حاكم است؟
مواردی كه در بالا مطرح شد جزء عناصر اصلی داستان محسوب میشوند كه دانستن آنها اگرچه برای داستاننویسی و ناقد لازم است، اما كافی نیست. یك اثر داستانی خلاقانه، ظرفیتهای خاص خود را دارد؛ لذا مطابقت دقیق و موبهموی آن با عناصر فوق، نقطهی قوت و برجستگی آن محسوب نمیشود. با این حال چنانچه اثری بتواند پابهپای این قواعد، تفاوتها و برجستگیهای خاص خود را هم داشته باشد، آن وقت ما میتوانیم آن را داستانی قوی و ارزشمند بدانیم و مطمئن باشیم كه ارزش بیشتر از یك بار خواندن را دارد.
یکم ــ اردیبهشت هفتاد و شش تهران بودم که داریوش معمار از آبادان تماس گرفت و گفت، ستاد تبلیغات خاتمی در پارک هتل تشکیل شده، بیا. با معمار کمیته جوانان ستاد را شکل دادیم، هفتاد نفر شدیم و در عمل همه فعالیت های ستاد تبلیغات خاتمی به دوش این جمع بود. از نصب عکس و پارچه نوشته بگیر تا گفتگو و گفتمان(!) طبقه دوم پارک هتل آبادان، مثل کندوی عسل بود و ما جوانان حامی خاتمی، زنبورهای آن. نیش می زدیم و نیش می خوردیم و کار می کردیم.
دوم ــ عبدالله کعبی ـــ نماینده آبادان در مجلس ـــ مغازه بزرگ دو بر نبش چهارراه امیری را برای تبلیغات خاتمی گرفته بود ـــ این مغازه حالا لابراتوار بزرگ عکاسی شده ــ من عصرها در شلوغی بازار، آن جا می نشستم و پشت میکروفن، متنی را که نوشته بودم، مدام می خواندم، متن با این جمله آغاز می شد: دوم خرداد، روز سرنوشت شما است، و جمله آخرش هم این بود: رای ما سید محمد خاتمی.
سوم ــ دو سه روز آخر باقی مانده از مهلت تبلیغات، معمار پیکان سفیدی کرایه کرد، بلندگوی بزرگی بالای آن گذاشتیم. راه افتادیم سر هر چهار راه و نبش هر خیابان، همان متن را می خواندیم، دوم خرداد روز سرنوشت شما است، رای ما سید محمد خاتمی. ایستگاه هشت ذوالفقاری که ایستادیم، بیست نفر نزدیک پیکان شده و با نگاهی نه چندان مهربان به ما خیره شدند. ترسیدیم، به راننده اشاره کردیم برود، اما نرفتیم. متن را خواندم. یکی از آن ها نزدیک شد و گفت، به خودتان زحمت ندهید، این جا همه به ســـیـــد رای می دهند.
چهارم ــ در اوج روزهای تبلیغات خبر رسید، چند کامیون پر از ویژه نامه " یالثارات " در راه آبادان است. در این ویژه نامه به سخیف ترین شکل ممکن، به سید محمد خاتمی تاخته بودند، نوشته بودند، زنی از کارمندان وزارت ارشاد، در دوره ای که او وزیر بوده، به چند زن دیگر گفته، من غسل، مُسل(!) حالیم نیست، وقتی حائض می شوم می روم حمام، تنم را به آب می زنم و می آیم بیرون(!) این را برای خاتمی پیراهن عثمان کرده بودند. خلاصه، این ویژه نامه واقعا ویژه بود. ما که خواندیم ترسیدیم، تصور ما تاثیر و تبعات منفی بر اذهان عمومی بود. سعید حجاریان به ستادهای خاتمی در سراسر کشور پیام فرستاد که، ابدا هراسی نداشته باشید، باور داشته باشید هر نسخه این ویژه نامه ها، یک یا چند رای برای سید به ارمغان می آورد. باورش سخت بود، اما همان شد که حجاریان گفت. صبح سوم خرداد باور کردیم. همه باور کردند.
پنجم ــ ما بچه های ستاد خاتمی از همان ساعات اولیه رای گیری طعم شیرین پیروزی را چشیدیم. هر کدام ما عضو گروه اخذ رای در نقاط مختلف آبادان بودیم. من در محل اخذ رای ایستگاه هشت ذوالفقاری، در حسینیه ای مستقر بودم. در آن صندوق هزار و صد رای شمرده شد که سهم خاتمی نهصد رای بود. نیمه شب دوم خرداد، همه جا بوی خاتمی می داد. این بوی خوش پیروزی در هوای ایران پیچیده بود.
ششم ــ با بچه ها در پارک هتل بودیم که خبر را رسما شنیدیم. همه گریه می کردیم، گریه نه، هق هق بلند گریه بود که با خنده و صلوات و جیغ و سوت همراه می شد و ساختمان پارک هتل آبادان را می لرزاند. تیتر بزرگ روزنامه همشهری بر دست همه بالا می رفت، کار تمام شد، خـاتـمی۰۰۰/۰۰۰/۲۰

