۳روز مانده بود به نوروز۱۳۰۱ روز دوم از خمسه مسترقه در آبادی خرمشاه در حومه یزد و در محله ای زرتشتی نشین کودکی پا به عرصه خاک گذاشت که مقدر بود خالق رویاهای کودکی نسلهای پس از خودش باشد.
استاد مهدی آذر یزدی در تنگدستی خانواده هیچگاه همچون دیگر کودکان به مدرسه نرفت و لذت دنیای کودکی را درنیافت مختصر خواندن و نوشتن را در خانواده ای آموخت که اهل دین و از معتمدان محلی بودند :
" ما ندار بودیم٬پدرم جز کار رعیتی و باغبانی درآمد دیگری نداشت٬کم سواد بود و متعصب٬او مدرسه دولتی و کار دولتی و کت و شلوار پوشیدن را حرام میدانست . من اصلا متوجه نبودم که ما مردم فقیری هستیم٬از همان زندگی که به آن عادت کرده بودیم٬راضی بودم .اولین بار حسرت را وقتی تجربه کردم که دیدم پسرخاله پدر ـ در عین بی سوادی ـ چندتا کتاب دارد که من هم میخواستم و نداشتم٬به نظرم ظلمی از این بزرگتر نمی آمد"
در اوان جوانی ـ برای تحصیل درآمد ـ گذر مهدی به شهر می افتد....
"از کار بنایی به کارگاه جوراب بافی کشیده شدم.صاحب کارگاه یک کتابفروشی تاسیس کرد و مرا به آنجا برد.دیگر گمان میکردم به بهشت رسیده ام.تولد دوباره و کتاب خواندن من شروع شد"
سالها ممارست آذریزدی با کتاب از او فردی کتابشناس ساخته بود٬اما محیط یزد و دلبستگی به کتابفروشی نیز روح ناآرام و حقیقت جوی آذریزدی را اقناع نکرد...
"اما یک وقت دیدم مثل این است که به محیط بزرگتری احتیاج دارم و از یزد دل برکن شدم و به تهران آمدم.... "
کار در کتاب فروشی های امیرکبیر٬ابن سینا٬بنگاه ترجمه٬نشرکتاب و بعدها ویراستار چاپ انتشارات امیرکبیر و....
شمار آثار استاد مهدی آذریزدی ـ به نظم و نثرـ به بیش از ۳۰ مجلد میرسد که از میان آن میتوان به دوره ۸ جلدی قصه های خوب برای بچه های خوب٬دوره ۱۰جلدی قصه های تازه از کتاب کهن ٬مثنوی بچه خوب٬شعر قند و عسل٬خاله گوهر ٬ گربه تنبل٬گربه ناقلا و..... که بارها تجدید چاپ شده اند.
۲۹بهمن ۱۳۸۵ بهمراه مانا مداح استاد را دیدم٬در مراسم بزرگداشتش در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی٬آن شب هوشنگ مرادی کرمانی (که سایه اش کم مباد) سخن ها گفت از بزرگی مرد بزرگ ادبیات کودک و جعفری(مدیر سابق انتشارات امیرکبیر ـ ناشر اولین کتابهای استاد) حرفهایی از سر تنگ نظری زد که کوچکی خودش را پنهان کند.
استاد صبورانه سخن شنید و پس از آن کوتاه سخن گفت که :
" من بچگی نداشتم...من با قصه های کتابهایم کودکی کرده ام "
بغض کرد و از پشت تریبون پایین آمد...
دیشب خبری که مدتها انتظارش میرفت بالاخره رسید...استاد این چند وقت با ریه ای عفونی در بیمارستان در زیر چتر تنفسی زنده بود...اکنون آرام گرفته...روحش شاد...

